تبليغاتX


غزل عاشقی


غزل عاشقی





درد و دل


دل نوشته هاي من


نويسنده


RSS


هم دردها

آمار وبلاگ :


لوگوي دوستان


كد جاوا :

........نرو.........
 

با من اسم اين شبو زمزمه كردي

مي دونم بري ديگه بر نمي گردي

رفته از ياد تو حرفايي كه گفتم

ديگه كم كم دارم از چشات مي افتم

تو بگو بي تو به عشق كي بنازم

دارم اين زندگي رو به چي مي بازم

تو بري مثل تو از كجا بيارم

تو نباشي ديگه سايه اي ندارم

تو گوشم داد مي زني به پات نسوزم

نمي دوني بي تو مرگه شب و روزم

ديگه طاقت نداره اين دل داغون

عاشقي توي چشاش نمي شه پنهون

 تو بگو بي تو به عشق كي بنازم

دارم اين زندگي رو به چي مي بازم

تو بري مثل تو از كجا بيارم

تو نباشي ديگه سايه اي ندارم

اگه اين سؤال كهنه بي جوابه

اگه حتي تو رو داشتن مثل خوابه

بذار اين خيال خوش منو بگيره

بذار اين قصه با دست تو بميره

  "با شگفتي به تماشاي گريه ام منشين.....!چيزي نيست...تنها،ترانه اي باريک در تلنبار تنهايي ام ترکيد

چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم مي شود !!!
آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري ؟
داستان شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ ...
من آن پروانه ي پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم ...
اي خوب من , اي مهربانم ... در اينجا جز سکوت و ترس چيزي نيست ...
نمي دانم چرا دلتنگم ...
نمي دانم چرا مي ترسم ...
تصورش را هم که مي کنم ، مي بينم ...
بي تو خورشيد بر من نخواهد تابيد ... بي تو زندگي سرد مي شود ...
بي تو بهاران خزاني برايم بيش نيست ... بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد ...
بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ي آسمان نخواهد درخشيد ...
بي تو حتي پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان يخ زده ام نيازمند توست ... تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري ...
تويي که بر من طلوع کردي ... فکر غروب هم ديوانه ام مي کند !...
پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک و لمس کنيم .
مي دانم  که اطمينان کافي نداري! ولي حتم دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را در آينه شکسته ي حرفهاي من تماشا مي کني .
شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و جوهرش پايان مي پذيرد ...
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببيني ...
شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ي سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام اين است که اگر غروب بيايد  ...
آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن برايم باقي خواهد ماند ؟ ...
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم ...
بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم ...
دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند ...
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت بنشينند و نگاهت کنند ...
مهربانم مي خواهم که برايم هميشگي بماني ...
و فکر غروب را از من بگيري ...

دوستت دارم ای آخرینم  حتی اگر مرا نخواهی..."


نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 3:11
|+|

من بی تو هیچم

 

فقط براي تو . آري براي تو .براي چشم هاي پرمهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم .اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكارپيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم ميكنم . ودر هر بيت شعرم از معناي نگاههاي گرم وصميميت وهزاران واژه مينويسم . من از افق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيد فردا را فتح خواهم كرد و اين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوستت دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها .باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق .

 

 

باورم كن

باورم كن خنده و شادي را محتاجم

باورم كن براي به اوج رسيدن

دستهاي پر توان عاشقت را محتاجم

از تو پيدا شده ام

 

 

با من باش

تا به دريا بروم

و شكوفا بشوم

تا كه پرواز كنم

به حقيقت برسم

 

 

باورم كن

انديشه ي من با تو به باور

به حقيقت

به عرفان وجود

به شقايق مي رسد...

 

 

من جوانم

پر از شور حيات

عشق و نشاط

آرزوهاي تمام

كه تمامي تو را

آينه مي كنم

بر تمامي خودم

تا كه تكرار كنم

آنچه تويي

 

باورم كن

من جوانم ...

جوان!

 

 

اي ملکوت دلدادگيم ! بيش از اين در بستر خاطراتم پرسه زن ...اين وحشي نازکدل را دمي به خود واگذار...چشمهايم اين روزها باراني است...دلم دريا ايست که تمام وجودم را غرق ياد تو کرده ...زندگيم پر است از رويا هاي تو که شبانگاه دلخوشيم اقامه بر آنهااست...اين گفتن ها و نوشتنها همه و همه بيان دلسپردگي ؟چه ميگويم سر سپردگي من است...تو که نذر دلم را ميداني...تو که آبي چشمانم را خيسي گونه هايم را بارها ديده اي ...چشمانم را خوانده اي آنگاه که دلم هواي تو را دارد ... ديوانگي هايم را ديده اي زماني که سودا زده ي چشمان مست تو مي شوم...آخ چقدر دلم تنگ است براي آن نگاهاي آسمانيت ...مگر مي شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر مي شود چشمانت را نسرايم ؟...مگر مي شود آن دل عاشقت را نديد؟...مگر مي شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر ميشود آن قلب تپنده ي سرشار از عشق و محبت را بر کناري نهاد ؟ تو چه مي کني با من ؟ مگر مي توان نبودنت را تاب آورد ؟... مگر ميشود بي تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش ميشدزمان را متوقف مي کرديم ...کاش ميشد بهار را نگه ميداشتيم...کاش ميشد بهار را نگه مي داشتيم ...کاش ميشد...نازنينم دستهايت را بگشا...چشمانم از آن توست...آغوش بگشاسينه ام درانتظار توست ...نمیدانی چقدرلذت بخش است آرميدن در آغوش گرم و مهربان تو ...و چه خواستني است نوازش سر انگشتان سحر آميزت...

نازنينم !دلت را بدلم بسپار دلم ارزاني توست ! دستهايت را باز کن چشمهايم را به تو مي بخشم...

 

 


نويسنده: غزل مورخ: سه شنبه یکم مرداد 1387 در ساعت: 3:6
|+|

اگه ندیده بودمت...
 

چه ساده حيف مي شدم اگه نديده بودمت

چه سخت رام مي شدي اگه نمي ربودمت

تو با چشاي آسمون به من نگاه مي كني

روز شب رو با همين غزل سياه مي كني

چه پاسخي به جز نفس به خنده سلام من

چه بي خود از خودم ببين كه هيچ تو تمام من

تو آخرين حضور من تو اولين هميشه اي

تو اون قرار بي صدا ميون نور و شيشه اي

تو رنگ تازگي زدي دوباره هاي خونه رو

بمون كه ترك مي كنم تموم رسم كهنه رو

به شرم انزوا قسم كه با من از تو بهتري

منو به انتهاي ما چه بي من و تو مي بري

چه ساده حيف مي شدم اگه نديده بودمت

چه سخت رام مي شدي اگه نمي ربودمت

چه زود پير مي شد عشق اگه به ما نمي رسيد

ترانه اي نبود اگه از تو صدا نمي رسيد

تو رنگ تازگي زدي دوباره هاي خونه رو

بمون كه ترك مي كنم تموم رسم كهنه رو

به شرم انزوا قسم كه با من از تو بهتري

منو به انتهاي ما چه بي من و تو مي بري...

 


نويسنده: غزل مورخ: شنبه هشتم تیر 1387 در ساعت: 2:44
|+|

درد دل

 

 

خيلي دلم گرفته

آره بازم  به ياد اون افتادم. امروز۱۴۰ روزه كه نديدمش

دلم يه شونه مي خواد واسه گريه كردن. همون شونه هايي رو كه هيچ وقت نداشتم

نمي دونم چرا اينطوري شدم. انگاري تازه داره باورم ميشه كه ديگه نيست. آخ كه چقدر دلم واسه خنده هاش، واسه حرفاش، واسه شوخي هاش تنگ شده...

كاش مي تونستم يه بار ديگه ببينمش...

واسه يه بارم كه شده ببوسمش، بغلش كنم، كاش حد اقل يه روز ديگه پيشم بود

خدايا تا كي بايد شبا به انتظار اومدنش پشت در جا خوش كنم ؟
تا كي بايد منتظر كسي باشم كه مي گن ديگه نمي ياد؟

اون كه طاقت اشكاي منو نداشت پس چرا رفت؟؟؟؟

گفته بود آرزوشه كه قبل از همه ي عزيزاش بميره اما چرا اينجوري؟

باورم نمي شه آخرين تصويرم ازش همون تصوير توي تاريكي باشه.

خدايا چرا هيچ كس بغض منو نمي فهمه؟
چرا هيچ كس حرفاي منو درك نمي كنه؟

چرا هيچ كس واسه يه ثانيه گوش هاشو به من نميده؟

به خدا منم يه آدمم

هميشه بايد تو تنهايي اشك بريزم

هميشه بايد همه چيزو بريزم تو خودمو دم نزنم

آخه تا كي؟

مگه تحمل من چقدره؟

مگه من چقدر جا دارم؟

به خدا ديگه دارم مي تركم دارم از پا در مي يام....

كاش فقط يه بار ديگه مي يومد پيشم

كاش مي تونستم واسه يه ثانيه هم كه شده دوباره خنده هاشو ببينم

آخه تا كي مي تونم توي خواب منتظر اومدنش باشم؟

مي گن خاك سرده، جدايي مي ياره

يعني تا اين حد كه ديگه حتي قدم رنجه نمي كنه يه سر به خوابم بزنه؟ يعني اينقدر زود از يادش رفتم؟

نمي دونم چرا اشكام بند نمي ياد

به دلم مونده يه بار بدون هيچ ترس و واهمه اي بشينم و با خيال راحت گريه كنم

آره از گريه كردن هم ترس دارم

مي ترسم كسي اشكامو ببينه. نبايد جلوي كسي گريه كنم...

خدايا من چرا اين جوري شدم؟
چرا قدر خوشيامونو ندونستيم؟

يعني همه اون خشي ها تموم شد؟
خدايا كي بود اون حسودي كه چشم ديدن خوشبختي مارو نداشت؟
به خدا ديگه طاقت ديدن چشماي خيس مامان و در هم شستن بي صداي بابا رو ندارم

كاش منم به هر چي زود تر به آرزوم برسم

بسه ديگه برام

18 سالگي رو ديدم،19 سالگي هم ديدم،ديگه بسمه نمي خوام 20 سالگي رو ببينم...

كاش فقط يه كم جرئت داشتم و از گناه نمي ترسيدم...

می دونم هيچ كس حرفاي منو نمي فهمه چون:

 

 

 

غم داغ برادر را برادر مرده مي داند

 

 


نويسنده: غزل مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 1:28
|+|

امتحان عشق
 
نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه سی ام خرداد 1387 در ساعت: 3:8
|+|

روزهای بی تو...

 

براي تو....

تويي كه فقط فقط با ياد تو روزگارم به آرامش مي رسد.مي خواهم برايت بگويم از اين روزهایی كه بي تو گذشت.مي خواهم برايت از لبخندهايي كه هرگز روي لبهايم ظاهر نشده اند ودر برگريزان زندگي‌‍‍‌‍ راه بودن را گم کرده اند...

مهربانم! مي خواهم خود را به دريا بسپارم امواج پريشان دريا مرا به جايي خواهند برد كه ديگر هيچ از تو بر زبان نياورم اما نمي دانم چگونه در آن نا كجا تو را فراموش كنم تنهايم مگذار در ميان اين واژه هاي نامفهوم زندگي. من از چيزهايي كه هر لحظه مرا به قعر دريا مي برند مي ترسم از سايه خود وحتي از سايه ديوارها هم مي ترسم و هر چيزي كه مي خواهند مرا از تو دور كنند به حرفهايم نخند واقعا نمي دانم بي تو ضجه هاي تلخ بودن را به كدامين سو ببرم وبا مصيبت تنها ماندن را چه كنم. 

 تنها شقايق وجودم! از تو مي خواهم فانوست را برايم روشن نگه داري تا هيچ گاه غروب غم انگيزرا به فكر خود نسپارم ولي نمي دانم چرا كه هر بار كه مي خواهم با تمام وجود همچون باد به سويت بشتابم لرزشي سرتاسر وجودم را فرا مي گيرد.

كاش  مي شد به ديدارت بيايم اي آفتاب غروب كرده زندگي من!!

 اي كاش مي توانستم از گل هاي درخشان آسمان گردنبندي برايت بسازم وهمچون طوقي زيبا بر گردنت بياويزم اي كاش مي توانستم دستان پر مهرت را در دستانم بفشارم وسردي  روزها را با گرمي بهترين خاطره هاي زندگي ام با تو تمام كنم اي كاش بودي وگيسوانم را بر روي زانوانت پريشان مي كردم وبرايم نوازش مي كردي وآنگاه من با نگاه معصومانه خود مي گفتم كه چقدر

  دوستت دارم

 

اي كاش چشم هايم در حسرت ديدن تو نمي سوخت كاش آفتاب محبت با تنم آشتي مي كرد دست نوازشگر رود اشكهايم را مي شست

واي كاش غنچه هاي لبخند با آمدن تو در باغچه لبهايم باز می شد

 

مي دانستي كه در اين فاصله ها اشك هاي داغم آغوش مهربان تو را

انتظار مي كشند اما...

 

 

 

 

 

 


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 2:37
|+|

با توام خدا

 

 

با توام ، با تو ، خدا / يک کمي معجزه کن / چند تا دوست برايم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه اي از لبخند / نامه اي هم بفرست

...

کوچه هاي دل من / باز خلوت شده است / قبل از اينکه برسم

دوستي را بردم / يک نفر گفت به من

باز دير آمده اي / دوست قسمت شده است

...

با توام ، با تو ، خدا / يک دل قلابي  / يک دل خيلي بد / چقدر مي ارزد؟

من که هر جا رفتم / جار زدم :

شده اين قلب حراج / بدويد / يک دل مجاني / قيمتش يک لبخند

به همين ارزاني !

...

هيچ وقت اما / هيچ کس قلب مرا قرض نکرد / هيچ کس دل نخريد

...

با توام ، با تو ، خدا / پس بيا ، اين دل من ، مال خودت

من که ديگر رفتم اما

ببر اين دل را

دنبال خودت ...

 

 

 


نويسنده: غزل مورخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 20:24
|+|

من می توانم

 


بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

 من مي توانم ! مي شود!
آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود
....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
  
من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
!
کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست
 
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم
...

 

 


نويسنده: غزل مورخ: سه شنبه دوم بهمن 1386 در ساعت: 15:54
|+|

برگرد

 

بازم دلم گرفته . لبهام خشک شده . مي خوام گريه کنم مي خوام سبک بشم . ميخوام دلمو خالي کنم. مي خوام حرفه دلمو بزنم اما به کي ؟ به کي بگم؟ ديگه از اين دنيا خسته شدم تو رفتي آره مي دونم خودم گفتم برو آخه نمي خواستم به پاي من بسوزي
اما حالا پشيمونم . نمي تونم دوريتو تحمل کنم.تويي که داري اينو مي خوني . بهش بگو بهش بگو دلم اونو مي خواد . دستام داره مي لرزه ديگه ناي نوشتن ندارم من مي رم بخوابم اما توي قبر اما نه بيدار مي مونم شايد يه روز پيشم برگرده . آره شايد
برگرده . آره بيدار مي مونم شايد برگرده شايد...

 

 

 گفتم : کبوترِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشکِِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماسِِ علاقه،
بیتابیِ ترانه،
بیداریِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمینِِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بامِِ لبانِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزارِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازیِِ ناماندگارِِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاهِِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدونِ تو!

رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبورِِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جوابِِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرارآن بازی،
بدونِِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمامِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!?

 

 

تا وقتی که تو هستي

 تا وقتی که یاد تو در خاطر من جاریست ..

 تا زمانی که دستای گرمت همراه دستای خسته منه ..

 تا وقتی که نگاهت ...

 تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه ..

 تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی ..

 تا وقتی که شونه های تو ..

 امنترین جای دنیاست برای من ..

 من زنده ام ..

برای زندگی کردن با تو ..

 ولی اگر ..                                             

یاد تو در خاطر من ..

 نگاهت پناهگاه من..

شونه هایت امنترین جای من..

نباشد ...

 

من بی تو در فاصله ها خواهم مرد .. .

 

 

 


نويسنده: غزل مورخ: شنبه بیستم مرداد 1386 در ساعت: 21:9
|+|

برای اونکه یه روزی تموم زندگیم بود


 

مگه یادم می ره

خاطراتم با تو

لهجه خندیدن

حالت چشم ها تو

مگه یادم می ره

تو عزیزم بودی

تو غم و تنهایی همه چیزم بودی

تو رسیدی وقتی گرم حق حق بودم

تو چرا رنجیدی ؟ من که عاشق بودم

تو کوچه هنوز جای پات جا مونده

تو که نیستی اما عطرت اینجا مونده

بی تو سهم چشمام ، ابر و بارونه

لحظه های بی تو منو می ترسونه

به یک جمله قانع ام به یک حرف یا یک نگاه

نازنین قصه تو فقط منو بخواه

 

 

************ ********* ********* ********

 

مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکستر نشاندي


ربودي دفتر دل را و افسوس
که سطري هم از اين دفتر نخواندي
 

گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي !


گذشت از من ،ولي آخر نگفتي
که بعد از من به اميد که ماندي ؟

 

 

 

************ ********* ********* ********

 

ترانه یادم نمیاد ? تنها بدون دوست دارم
بدون که با نبودنت ? قدم به قدم بد میارم
 طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود
وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ? اما هنوز کنارتم
 تو یار من نيستی و من تا ته دنیا یارتم
 میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت
 پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه باخت
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید
ترانه یادم نمیاد ? اما چشات به یادمه
 خاطره ها رو رج زدن بودن من همین دمه
ستاره نیس که بشمارم ? خودت باید بیای و بس
 با تو میشه ترانه خوند ? تا اوج آخرین نفس
 با تو میشد به ما رسید
میشد تو رو نفس کشید
 میشد طلوع ممتد رو
 تو اینه ی چشم تو دید

       ************ ********* ********* ********

صداي گام هاي گريه مي آيد!

دوباره آمدي

كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي

اين بار صداي قدم هاي تورا از پس پرده گاه گناه و گريه شنيدم!

حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس

كدام شاعر غزلپوش شبانه عشق را

در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت!

....اما

تو كه نشاني شاهرا ستاره را نمي داني!

هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم

مي گفتي:

هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني

پينه پيرو ياس عليل باغچه ما گل نمي دهد!

هيچوقت بهار طلاءي روز و رؤيا را

باور نكردي گلم!

هيچوقت خدا!


نويسنده: غزل مورخ: جمعه دوازدهم مرداد 1386 در ساعت: 3:54
|+|

 

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ،

 عشق یعنی سوختنها از درون،
 عشق یعنی سوختن تا ساختن ،
عشق یعنی عقل و دین را باختن ،
 عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ،
عشق یعنی گم شدن در باغ دل  ،
 عشق یعنی تو ملامت کن مرا،
عشق یعنی می ستایم من تو را ،
 عشق یعنی در پی تو در به در ،
 عشق یعنی یک بیابان درد سر،
عشق یعنی با تو آغاز سفر ،
عشق یعنی قلبی آماج خطر،
 عشق یعنی تو بران از خود مرا ،
عشق یعنی باز می خوانم تو را ،
عشق یعنی بگذری از آبرو ،
 عشق یعنی کلبه های آرزو،
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام،
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ،
عشق یعنی دل سپردن تا ابد ،
 
عشق یعنی سروهای سر بلند ،
 عشق یعنی خارها هم گل کنند،
عشق یعنی تو بسوزانی مرا ،
عشق یعنی سایه بانم من تو را ،
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ،
 عشق یعنی می پرستم من تو را،
عشق یعنی آن نخستین حرفها ،
 عشق یعنی در میان برفها،
عشق یعنی یاد آن روز نخست ،
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست،
عشق یعنی تک درختی در کویر ،
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر،
عشق یعنی بگذری از هفت خان ،

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

 



نويسنده: غزل مورخ: شنبه دوازدهم خرداد 1386 در ساعت: 18:41
|+|

؟؟؟؟

 

 ************ ********* ********* ********* *******
عشق 
نگاه اولت بر من اثر كرد          نگاه دومت ديوانه ام كرد 
نگاه سومت عاشق ترم كرد         نگاه آخرت خاكسترم كرد 
 
************ ********* ********* ********* ****
 
: تاحالا دل تنگ کسي شدي؟ اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه. اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي
چه نخواي
 
 




عشق تو تو قلب من هديه جاودانست
براي زنده بودن قشنگ ترين بهانست
 
عشق چيست؟
به كوه گفتم عشق چيست ؟     لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست ؟      باريد
به باد گفتم عشق چيست ؟      وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست ؟    ناليد
به گل گفتم عشق چيست ؟    پرپرشد
به انسان گفتم عشق چيست؟
اشك از ديدگانش جاري شدوگفت؟
ديوانگيست
 
 
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه
ي عمر من است
 
 

نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه سوم خرداد 1386 در ساعت: 12:56
|+|

دلم تنگ است
 

...دلم تنگ است...
...نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی...
...پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست...
...نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من...
...به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل...
...دلم تنگ است...
...و تنهایم و تنهایی به لب می آورد جانم...
...بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا...
...تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی...
...به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم...
...چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم...
...پر از امید سبز خواب دیدارم و می خوام که نامت رو به لوح سینه بنگارم...
...و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد :
......من دوســــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم....
 
 

نويسنده: غزل مورخ: چهارشنبه هشتم فروردین 1386 در ساعت: 19:15
|+|

گریه

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
 
 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
 
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

 


نويسنده: غزل مورخ: جمعه هجدهم اسفند 1385 در ساعت: 12:41
|+|

مي تونم

 

بهت نمی گم دوست دارم..

قسم می خورم دوست دارم……
بهت نمی گم هرچی می خوای بهت می دم..

چون همه چيزم تويی…
نمی خوابم که خوابتو ببينم ..

چون خيال تو خوشتر از خوابه…
اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتی تا روش گريه کنی..صدام کن
قول نميدم اشکاتو پاک کنم....

ولی منم باهات گريه می کنم..........
اگه دنبال مجسمهء سکوتی بودی تا سرش داد بزنی..صدام کن..
قول می دم ساکت بمونم.....
اگه دنبال خرابه ای بودی که همه نفرتاتو توش دفن کنی..صدام کن
قلب من تنها خرابهء وجوده توست..!!
اگه يه روز خواستی بری..حتما" صدام کن
قول نميدم نگهت دارم..

اما می تونم باهات بيام.. هرجا که بری...
اگه يه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد!
سريع به ديدنم بيا
حتما بهت احتياج دارم..


 


نويسنده: غزل مورخ: چهارشنبه دوم اسفند 1385 در ساعت: 16:28
|+|

من و عشق او...
 

 
 چشم تو از كهكشان راه شيري هم سرست
پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پر پر است
من نمي دانم چه رازي بين عشق و اسم توست 
 اسم تو از هر چه زيباتر ديده ام زيباتر است
 
 
يك عمر تو را به هر كجايي بردم
 هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
 حالا تو بمان و قصه ات راحت باش 
 
از بس نرسيدم به تو آخر مردم
 
 
 تو را در درون چشمهایم می گذارم
                                                                       پلکهایم را می بندم !
                   تمام شب . . .
                                              رویای تو . . .
                                                                       خوابم را کوتاه می کند . . .       
                       و صبح . . .
                                               صبح گونه های زیبای تو خیس است ...
 
 
 
 
عشق رازي است مقدس.براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست
 
 
 

نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 در ساعت: 11:18
|+|

ممنونم

 

            بده دستاتو به من ، تا باورم شه پیشمی 

           می دونم ، خوب می دونی تو تار و پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من

         چرا من نگذرم از یک پوست و خون به اسم تن

تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم

 ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

  توی این کابوس درد ، رؤیای مهربونمی

می دونی با تو                 پرم از شعر و ستاره

می دونی بی تو               لحظه حرمتی نداره

             می دونی در تو             

  این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ می شه باز

   عشق تو ، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر می شم

 نمی دونم چی می شه بدجوری گوشه گیر می شم

ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی

 هر چقدر بد می شم ، اما تو نجابت می کنی

هر کجای دنیا باشم با منی و در منی

  نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

می دونی با تو                 پرم از شعر و ستاره

می دونی بی تو               لحظه حرمتی نداره

       می دونی در تو            

  این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

 


نويسنده: غزل مورخ: جمعه بیست و دوم دی 1385 در ساعت: 13:14
|+|

فاصله
 

 
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
 
 
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو
* خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو
 * نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت
 * اما نمي دونست که
زندگيم اونه
 

نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 در ساعت: 12:25
|+|

دو طرح شکسته
 

خط ِ شکسته

بنویس، عاشق خسته! بنویس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنویس!

تو رَجزخونی ِ این حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنویس!

بنویس شاپرک ِ مرده ی ما،
از تو بندِ پیله رسته! بنویس!

بنویس که این صدای بی دروغ،
عُمریه نخورده مَسته! بنویس!

اب تبِ ترانه های بی صدا،
از رفیقای گُسسته بنویس!

نتِ تک خونی ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنویس!

بنویس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ این زمونه پسته! بنویس!

یه نفر تو سرزمین ِ شبْ هنوز،
دل به تاریکی نبسته ! بنویس!
 
 
************ ********* ********* ********* ********* ********* *****
 
 
 
 
 
 
************ ********* ********* ********* ********* ********* *****
 
 
 
تقديم به هيچ کس...
 
تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

نويسنده: غزل مورخ: شنبه شانزدهم دی 1385 در ساعت: 8:58
|+|

تولدم مبارك
 

تولدم مبارك

سالي ديگر

بهاري در پائيز سرد

چه زود مي گذرد

عمر انسان با غم

آرزوهایم کجاست؟

خدا مي داند

بزرگ شدم

برگي ديگر از عمرم بر زمين افتاد

سلام آرزوهاي دست نايافتني

سلام سن جديد

خداحافظ عمر رفته

شمع هاي عمره رفته ام را فوت مي كنم

باشد كه سالهاي پيشرو نيك تر از پيش باشد

                                   يك سبد گل سرخ اين بار تقديم خودم

نمي دونم....

 

                                                         تولدم هم شايد مبارك

 


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 در ساعت: 9:57
|+|

تولدم مبارك
 

پاييز را دوست دارم هر سال كه پاييز مي رسد

انگار من بوي نا له هاي هنگام تولدم را

از زوزه باد ميشنوم

انگار برگ ريزان زرد

ورقص شاخه هاي خشك وبي رمق

هل هله شادي تولد من است

انگاركه زرد قناري بازترانه تولدم را ميخواند

ترانه اي كه نويد يك غم تازه را هديه ميدهد

واشكي كه از چشمانم جاريست

بانسيم پاييزي صورتم را سرد مي كند

وپچ پچ جيرجيرك كه مي خواهد رازها رابرملا كند

ومن در راهي بي مسافر

ميروم ميرسم نميرسم گم ميشوم

به خودم ميلرزم سخت

وترس تمام گوشت تنم را به استخوان چسباند ه است

وقلب گرفته من كه بي حال مي تپد

مبهوتم از اين زندگي

از اين تولد

مرا كسي يادش نبود

اين بفض غريب

من خود به من ميگويم

تولدم مبارك


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 در ساعت: 9:51
|+|

چند طرح شکسته از عشق تو
 

زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا
عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها
آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام
هستي ام نيست شد، هست شد نيستي ام
 
eshgh
 
 
************ ********* ********* ****
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو كيستي كه من از موج يك تبسم تو
بسان قايق سرگشته روي گرداب
 
to
 
************ ********* ********* *****
 
روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع
دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت !!!اميد مضطرب آمد . گفتـم بخوانش. خـوانـد و
 بازگشت.!!!!آرزو با دلهره آمد.گفتم بخوانش
 خواند و بازگشت ... !!!عشق خنده کنان آمد!
 گفتم خوانديش؟ گفت: من سواد ندارم
 
************ ********* ********* **
 
نه گنهکاریم نه بی تقصیریم
   منــو تــو بــازیچه تقدیــریـم
  هر دو در بیراهه بی رحم عشق
  با دل و احساس خود در گـیـریم
  بیشــتــر از هـمیـشـه  دوستـت دارم
 گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم
 زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق
ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم
تو  که  همدردی  مرا  یاری  ده
به  من  عـاشق  امـیـدواری  ده
اگرعشق باماسریاری نداشت
تو به من قول وفاداری ده
 
 
 
************ ********* ********
اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي
سـرودم. اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم. ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت. ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره ي خـوني كــه در رگ دارم دوستـت دارم
 
 
************ ********* ********
 
 
عزیزم میدونی تفاوت تو با خون در چیه؟
 اینکه خون می ره تو قلبم و بر میگرده اما تو می ری تو
قلبم ودیگه بیرون نمیای
 

نويسنده: غزل مورخ: جمعه هفدهم آذر 1385 در ساعت: 11:17
|+|

تو مي داني
 

تو میدانی 

                           که بهترین صدای زندگیم تپش قلب توست

زمانی که خواستی قلبت را از سینه ام خارج سازی

    بدان که دیگر هیچ نوایی

                   در این دنیا!..وجود ندارد که گوشهایم را بنوازد

می دانم که تو!... سینه ام را لایق محافظت

                            از قلبت نمیدانی ...... اما

در کنارم بمان

 

تا باز هم نوای دلنشین و مرتب آن را

با تمام وجود حس کنم و

آرامشی ژرف وجودم را پذیرا باشد

 


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 در ساعت: 11:13
|+|

عشق من

 

 

منم ان لیلی صحرایی دشت محبت                                                                            

منم مجنون صحراگرد و سر مست محبت

منم فرهاد و من شیرین

منم ویس و منم رامین

چونان مریم که در مجدل اسیر عشق عیسی بود

در اعماق دل من هم چونان عشقی هویدا بود

دلم پر میزد از جا و به کوی یار سر میزد

دلم تنها از عشق او از عشق یار دم میزد

دلم میگفت با مردم که عشق اسان نمی باشد

به پای یار جان دادن که گفت اسان نمی باشد ؟

چه باشد خوشتر از اینکه به پای یار جان بازی

بگو خواهی توانستن که در راهش تو جان بازی؟

گر بگوید جان من جانت بده

جان دهم در دم همانجا واضح است

نه نگویم من به یارم شک ندارم چون به پای عشق جان دادن برایم واجب است

جان من قابل ندارد جان من جانم بگیر

ولی ای جانم تو هرگز عشق خود از من مگیر

گر نباشم عاشقت قلبم تهی ست

گر بود قلبم تهی جان بهر چیست؟


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 در ساعت: 11:0
|+|

پروانه
 

پروانه

پروانه با خودش گفت يعني اين همان شمعي است که من بايد عاشقش باشم ، پروانه بالهايش را گشود و به سوي آن نور لرزان پرگشود ، اما نسيم او را نگه داشت، پروانه گريست و به نسيم گفت رهايم کن تا آن شعله را در آغوش گيرم اما نسيم به او گفت آنجا هيچ چيز نيست، پيش من بمان من تو را به زيباترين گلستان دنيا خواهم برد ، اما پروانه فرياد کرد ؛ نه من ميخواهم دور آن شعله زيبا برقصم ، نسيم در گوشش زمزمه کرد تو خواهي مرد و بالهاي زيبايت از سرما خشک خواهد شد بر دوش من سوار شو تا تو را به مرغزاري ببرم که صدها پروانه زيبا همچون خودت در آن زندگي ميکنند ، پروانه اشک ريزان ناليد نه من فقط ميخواهم براي آن شعله زيبا شعر بگويم ميخواهم راز آن همه روشنايي را که از درونش بيرون ميريزد دريابم ! اما نسيم نجوا کنان به او گفت آن همه نور وزيبايي که تو ميگويي وهم و خيالي بيش نيست که تو را در تاريکي رها خواهد کرد ، دستهايت را به من بده تا تو را به دشت زيبايي ببرم که گلها حتي در شب نيز بسته نخواهد شد و شب بوها با تو زير نور ماه شعر خواهند سرود ، اما پروانه باز گريست و نسيم را دشنام داد ، نسيم او را رها کرد و پروانه به سوي آن نور لرزان پرگشود و نور را با اشتياق در آغوش کشيد ولي کرم شب تاب به او گفت پروانه زيبا من وقت بازي ندارم رهايم کن بروم ، نسيم در انتظار من است ميخواهد مرا به زيباترين گلستان دنيا ببرد و سپس پروانه را متحير وگريان بر جاي گذاشت و رفت ، حال پروانه مانده بود و تاريکي سرد نيمه شب ، پروانه تا صبح نسيم را صدا زد ولي نسيم با شب تاب رفته بود...

 

 

 


نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه یازدهم آبان 1385 در ساعت: 18:25
|+|

انتظار
 

 

هنوزم به انتظارم توي اين شباي خالي

كه بياي دوباره از راه با يه قايق خيالي

با يه دريا مهربوني تن بدي به موج ابرا

سايه شبو بگيري از نگاه من تنها

تو مسير باد شرجي عطر تو توي نفسهام

من شبزده تو ساحل با خيالت تك و تنهام

بگو ميعاد منو تو تو كدوم لحظه نابه

كه دلم براي ديدار عمريه در التهابه

بگو مي رسي دوباره از ميون خستگي ها

بوي بارونو مياري با خودت به شهر و رويا

 


نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه یازدهم آبان 1385 در ساعت: 18:21
|+|

یادمان باشد

نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه یازدهم آبان 1385 در ساعت: 18:15
|+|

غم
 

 

وقتی از مادر متولد شدم......صدايی در گوشم طنين انداخت.

که بعد از اين با تو خواهم بود.

به او گفتم کيستی...؟ گفت:غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهميدم! که من عروسکی هستم در دستان غم.

 

 

 


نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه یازدهم آبان 1385 در ساعت: 18:14
|+|

 

نمي دانم محبت را  

بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود.

بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود.

  بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود.   

   بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود.

وسرانجام

   بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

   اما حال با حضور تو فهمیدم که

       قلب تو بهترین جا واسه محبت قلب خسته است

 


نويسنده: غزل مورخ: پنجشنبه یازدهم آبان 1385 در ساعت: 18:7
|+|

بی تو
 

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

bitooooooooooo!


نويسنده: غزل مورخ: دوشنبه یکم آبان 1385 در ساعت: 11:21
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com